X
تبلیغات
درزمان تنهایی نوشتم چون خیلی تنهام

درزمان تنهایی نوشتم چون خیلی تنهام

...من چه میدانستم ...

...وقتی ازکوچه های کودکی ام عبور میکردم...

...به خیابان های بیهودگی وتنهایی ژامیگذارم...

...وان همه اشتیاق برای بزرگ شدن ...

...و آنهمه ارزو برای داشتن خانه و چراغ...

...فقط برای رسیدن به تاریکی بود...

...من چه میدانستم...

...آنهمه عشق برای سلام ...

...برایرسیدن به خداحافظی بود...

..آنهمه شتاب برای سژردن ثانیه ها به گذشت زمان ...

...برای رسیدن به همین انتظار تلخ بود...

...بعدازاینها فکرمیکردم مراکنج دل ژناهی هست ...

...نمیدانستم ...

...دردل هم مرا هراسی هست...

...من چه میدانستم ...

...ای دریغ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1392ساعت 14:21  توسط شیما-shima  | 

...خیلی باید دلسنگ باشی که نفهمی پشت جمله ...

"تنهام نذار من بی تونمیتونم "

...چه غروری شکسته شده بخاطر دوست داشتنت...

...و توخیلی ساده ازش بگذری و بری...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1392ساعت 13:55  توسط شیما-shima  |